محمد امین خانمحمد امین خان، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

محمد امین گل همیشه بهار مادر

اولین های محمد امین

قروبون اون قد وبالایت بشم ،خیلی وقت بود که تصمیمیم داشتم موهای دردونه ام را کوتاه کنم ولی شرایط پیش نمی اومد که بریم خونه خاله اینا.یک هفته مونده به ماه مبارک رمضان به اتفاق خاله اینا و پدر رفتیم خونه مامااینا.5روز مانده بود تا چهار ماهگی ات تمام شود. روز جمعه پدر با دایی اینا رفتن سوسن سرخاب که خوش بگذرونن من هم از خاله خواستم تا فرصت هست موهایدردونمون را کوتاه کنیم ،ولی این تصمیم که به زبان اینقد راحت بود وقتی موقع اجرایش رسید همانند گذشتن از هفت خان رستم بود با این حال که خوابانده بودمت ولی تا دست خاله به سرت نزدیک میشد سریع گردنت را می چرخاندی ومن گوشت تنم میریخت که الان که خودت را ناقص کنی کمر خاله برید به مدت دو ساع...
14 تير 1392

زندگی،نقطه از سر سطر

گل پسرم شما تا الان سه ماه و21روزت شده ،تو این محدوده سنی متوجه شدی تا چه اندازه میتوانی با دستانت خودت رو سرگرم کنی،دائماً در حال مکیدن انگشتان خودت هستی،با مشت کردن اشیا را در دستت میگیری،اسباب بازی هایت را با دستانت میگیری و آنها را به طرف دهانت میبری ما هم اسباب بازی های مناسب این سن را برایت فراهم کردیم با همه سرگرم می شوی و چقد راحت میشود آرامت کرد و در واقع چقد ساده ذوق میکنی عاشق تولید صدا کردن با جغجغه هستی با آویزاسباب بازی که از تختت آویزان کرده ام،وقتی در حال چرخیدن است و موزیک ملایمش به گوش می رسد آنقدر محکم پاهایت را به زمین میکوبی و بازی میکنی و دستهایت را حرکت میدهی که من با حرص بغلت میکنم بار...
10 تير 1392

خوشبختی یعنی ........

خوشبختی یعنی ...دل خوش ; خوشبختی یعنی شنیدن جواب مثبت از طرف پدر بزرگ که اجازه دهد با بابایی ازدواج کنم خوشبختی یعنی بوسیدن و بوییدن پدربزرگ که  .................، به انتظار از سفر برگشتن  بابایی که خیلی دوستش داریم خوشبختی یعنی آرامش خاطر،خوشبختی یعنی با نگاه کردن به بابایی متوجه خواسته ش شدن خوشبختی یعنی نوازش و بوسیدن پسرم،خوشبختی یعنی دیدن هر روز تو،بزرگ شدنت ،خندیدنات،ناز کردنت خوشبختی یعنی محمد امین                                    &nbs...
3 تير 1392

دل بی تو به جان آمد.........

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی السلام ای آقا! شبتان مهتابی...... روز میلاد شما در پیش است، عرض تبریک آقا،و کمی بی تابی! ای نفسها به فدای کف نعلین شما......... اندکی تند قدم بردارید..... آقا طاقتم طاق شده و از تو نیامد خبری جگرم آب شد و از تو نیامد خبری   ...
3 تير 1392

بخند تا.......

بهارم قربان خنده های نازت بشم که وقتی می خندی دل منم آب میکنی موسیقی زندگی ام تا میتوانی بخند ،از ته دل با صدای بلند آنقدر بخند ..........حتی به خودت ... بی دلیل بخند....ولی بخند. و وقتی اشک هایت سرازیر می شوند،بپذیر و تحمل کن و به پیشروی خودت ادامه بده! زندگی کوتاه تر از آن است که بخواهیم آن را با غم و افسردگی از دست بدهیم عزیزم همه را دوست بدار ،به خودت اعتماد کن و برای بدی بهانه تراشی هرگز.... تو نعمت بزرگ خدا هستی پس بیا با هم بخندیم   ...
1 تير 1392

می ترسم تنهاشم بدون نگات دوباره .....

طولانی می خوامت اگه روزگار بذاره ....'' عزیز مادر امروز با هم رفتیم خونه خاله ساناز ،خیلی وقت بود پسرم رو ندیده بود واییییییییییی از دست ایییییی خاله ژسر مامانی رو خورد تموم صورتت شده رژلب ،پیشونی ،لپات ،چونت،مماغت،دیدنی شده بودی شما هم بدت نمی آمدا.خیلی تلاش کردن که بخندوننت ولی شما مث یک پسر بسیار بسیار متین و باوقار رفتار میکردی وای مادرجون آجی سارا (خواهر خاله ساناز )شما رو از من گرفت رفت داخل اون اتاق یه مدت زمان خورد ،وقتی اومد تو رو گذاشت تو بغلم ،به پاهات اشاره کرد بهت لاک نالنجی زده بود  خدای من با ژسر مامان شکار کردن......... لاکش نمازی بود وقتی پاهات رو شستم یه مقداریش پاک شده بو ولی جالب بود تنها رفته ...
30 خرداد 1392