دلم .....امشب.............
سومین سالگرد ازدواج
یه وقتی..........
یه روزی .........
یه زمانی در همچین موقعه ای سرنوشتمان آن طور که خدا خواست رقم خورد.
یه روز پر از استرس پر از نگرانی پر از دلتنگی،
همراه با یه احساس آرامش!
عروسی مامان و بابا در تاریخ٨٩/٤/٣٠ بود.
در یک روز گرم و داغ تابستان در رستوران جهانگردی برگزارد عروسی خلوت بود قصد نداشتیم شلوغ بشه بخاطر شرایط آقاجون فقط دایی ها و خاله ها، عموها ،عمه ها بودن
هیچ وقت یادم نمیره وقتی رفتم خونه از آقاجون خداحافظی بگیرم همه داشتن گریه می کردن.
عروسی برگزار کردن دل خوش می خواست که من نداشتم ولی به اصرار دایی ها عروسی گرفتیم
سخت بود که بخوام آقام رو تنها بگذارم آیت نتونست عروسی بیاد مونده بود پیش آقاجون
دیگه نمی تونم مطب را ادامه بدم
یعنی زمانی می رسه که من اون روزها راتکرار کنم.! فکر نکنم!!!
همه خاطرات آقام با تیتر بزرگ تو پیشونیم هک شدن
آه پسرم خیلی دوست دارم از آقاجون برات حرف بزنم اما دلم نمی رود به بیشتر نوشتن از این روزهای زودگذر
اگه خواستی فاتحه بفرست


دلم .....امشب.............
