محمد امین خانمحمد امین خان، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

محمد امین گل همیشه بهار مادر

اولین مسافرت محمد امین خان

    چهارشنبه 28 ماه رمضان ساعت 12شب به همراه پدر و دوستش راهی خونه مامااینا شدیم .ساعت 2و نیم بود که رسیدیم.قرار گذاشته بودن که بریم بازفت،و خاله هم از اهواز به ما ملحق بشه. ساعت 12ظهر بود که حرکت کردیم ،هوا خیلی گرم بود ،اوایل سفر آرام بودی ولی کم کم شروع به نق نوق بعد گریه های آرام و بعد تبدیل به جیغ های غیر قابل کنترل .کلافه شده بودم مجبور میشدیم بین راه بایستیم تا ساکت شوی،مشکلت این بود که می خواستی بخوابی و انتظار یک مکان راحت و باز را داشتی.بغلت میکردم و تکانت میدادم تا آرام شوی ،تقصیری نداشتی اولین مسافرتت بود و آشنایی نداشتی.خاله اینا تاراز ایستاده بودن و بساط کباب براه بود،نهار کوبیده بود مرغ هم کباب کردیم. هو...
18 مرداد 1392

تاراز

آرام جانم زیر درخت دراز کشیده و به حرکت برگه نگاه میکند قربون این همه سوال بشم که از چشات میباره   بعد از صرف ناهار با پدر مشغول تاب خوردن شده ای دوست تتان دارم اوج خستگی پسر مامان دیگه از بغل خسته شدی به همین خاطر رهایت کردم روی صندلی ...
17 مرداد 1392

چه بگویم؟!

  امروز سه شنبه مصادف است با 27 ماه رمضان است و تصمیم دارم خاله اینا را برای افطار دعوت کنم ،از آجی تقاضا کردم که آجی مریم را پیشمون بفرسته ،آجی مریم و مبینا خانم دو روز پیشمون موندن ،مبینا با قند عسل بازی می کرد آجی مریم هم کمک مامان میداد، از اتفاقات این روز این بود که ساعت 5عصر خوابمان برد و7:30  بیدار شدیم بدو بدو........بلند شدم تمام کارها را گذاشته بودم عصر انجام بدم ،برنج آماده نبود ،گوشت پخته نشده بود ،خلاصه......به آرامی عجله میکردم.!   با توجه به اینکه اذان 8و نیم بود مهمانا و روزه داران ساعت 10افطار کردن و بنده کلی شرمنده شدم. به قول معروف: اشتباه ویژه انسان هاست. گل پ...
15 مرداد 1392

سومین سالگرد ازدواج

  دنیای من باوجود گرم و پر از عشق تو بود که رنگی از نور گرفت....... و از تو بود که من عشق را فهمیدم..... امروز 3سال از زندگی مشترک ما میگذرد ،غم های مشترک ،شادی های مشترک ،تجربه های مشترک و حتی ترس های مشترک اینها بهانه ای بود تا آینده مشترک ما رقم بخورد،   برایمان در درجه اول رضایت همدیگر اهمیت دارد برای ساختن یک زندگی آرام و عاشقانه تمام تلاش خودمان را کرده ایم و خدا رو شکر توانسته ایم یک مامن گرم و دلچسب را برای خودمان و دردانه زندگی مان فراهم کنیم . مشورت سرلوحه ی زندگی است ولی حرف آخر را پدر میزند(؟) زندگی مشترک آرام را سپری میکنیم از لحاظ اخلاقی خیلی شبیه هم هستیم پدر فرد وظیفه شناس ، اهل تجربه ...
30 تير 1392

دلم .....امشب.............

  سومین سالگرد ازدواج یه وقتی..........  یه روزی .........  یه زمانی در همچین موقعه ای  سرنوشتمان آن طور که خدا خواست رقم خورد. یه روز پر از استرس پر از نگرانی پر از دلتنگی، همراه با یه احساس آرامش! عروسی مامان و بابا در تاریخ٨٩/٤/٣٠ بود. در یک روز گرم و داغ تابستان در رستوران جهانگردی برگزارد عروسی خلوت بود قصد نداشتیم شلوغ  بشه بخاطر شرایط آقاجون فقط دایی ها و خاله ها، عموها ،عمه ها بودن هیچ وقت یادم نمیره وقتی رفتم خونه از آقاجون خداحافظی بگیرم همه داشتن گریه می کردن. عروسی برگزار کردن دل خوش می خواست که من نداشتم ولی به اصرار دایی ها عروسی گرفتیم س...
29 تير 1392

روزهای زندگی من;

عزیزتر از جانم خیلی دیر وقته و خسته هستم پسرنازم خوابیده ،تا فرصت هست نمیرم بخوابم تا صبح برا سحر به سختی بیدار نشم  ولی خواب به چشمانم نمی آید حیف است  امشب را ثبت نکنم. امروز دوست پدر  بعد از مدت زیادی  اومده بودن خونه،شب خیلی خوبی بود هر چند زمانش کم بود و  فرصت نشستن اندک ،ولی از ملاقاتشان خرسند شدیم. آبتین گلم خیلی چهر اش ناز شده بود و به همان نسبت ووووجک شما هم متین مادر آرام بودی،بارها توجه کردم وقتی مهمان داریم شما خیلی کمک میکنی،وقتی این جمله را برای پدر میگم همیشه بهم میخنده، خوب دیگه پیش خودش میگه یک نی نی گولوو چکار میتونه بکنه ؟؟؟ مسابقه ای...
22 تير 1392