اولین مسافرت محمد امین خان
چهارشنبه 28 ماه رمضان ساعت 12شب به همراه پدر و دوستش راهی خونه مامااینا شدیم .ساعت 2و نیم بود که رسیدیم.قرار گذاشته بودن که بریم بازفت،و خاله هم از اهواز به ما ملحق بشه.
ساعت 12ظهر بود که حرکت کردیم ،هوا خیلی گرم بود ،اوایل سفر آرام بودی ولی کم کم شروع به نق نوق بعد گریه های آرام و بعد تبدیل به جیغ های غیر قابل کنترل .کلافه شده بودم مجبور میشدیم بین راه بایستیم تا ساکت شوی،مشکلت این بود که می خواستی بخوابی و انتظار یک مکان راحت و باز را داشتی.بغلت میکردم و تکانت میدادم تا آرام شوی ،تقصیری نداشتی اولین مسافرتت بود و آشنایی نداشتی.خاله اینا تاراز ایستاده بودن و بساط کباب براه بود،نهار کوبیده بود مرغ هم کباب کردیم.
هوای تاراز خیلی بهتر بود،با این حال که 17 مرداد ماه بود.
از ماشین که پیاده شدیم خیلی خسته بودم رختخوابت را زیر درخت بلوط پهن کردم و دراز کشیده بودی ،خیلی جالب بود با حرکت برگهای درخت ذوق می کردی و دهانت باز میشد و به قولی پخش میشدی.آخه گل پسرم تو این چند ماه غیر ماشین و آپارتمان چیزی ندیده بود..
بین راه چند دفعه ایستادیم ساعت 7بود که به بازفت رسیدیم،شب مورز ماندیم....
و تو بخوان این قصه....
شب از ترس حشرات خوابم نبرد از ترس اینکه یه موقعه ای حشره ای پسرم را اذیت کند و من متوجه نشم.نتیجه نگهبانی تا صبح کشف عنکبوت بود که بر روی دستم در حال حرکت بود و با یک حرکت کاملاًغیر ارادی کشتمش،این موجود آنقدر با صدا کشته شد که همه از خواب بیدار شدن.
نزدیک های صبح که هوا هنوز گرگ و میش بود خوابیدم.هنوز چشمهایم گرم نشده بود که با سرو صدای عمو منوچهر که مشغول تخم مرغ درست کردن بود بیدار شدم.دیگر مجالی برای خوابیدن نبود و بر خلاف میل بیدار شدم.در حال صبحانه خوردن بودیم که شازده پسر مامان از خواب ناز بیدار شدی.و بابایی و آجی مریم کمک کردن تا من صبحانه را بخورم .پس از اتمام صبحانه وسایل را جمع کردیم تا صبح خود را با گشت و گذار آغاز کنیم.
خانم ها با یک ماشین بودن آقایون هم با یک ماشین دیگه...
ما زودتر حرکت کردیم تا بین راه بایستیم و گوشت بخریم .همزمان با توقف ما عمو الیاس وعمو علیخان و دختر عموهایم هم ایستادن.پس از سلام و احوالپرسی که پس از مدت ها بود همدیگر را دیده بودیم راهی تورک بالا شدیم...










اولین مسافرت محمد امین خان
