ما...ما...ما..ما.....ما..ما...
عزیزتر از جانم امروز کلی لذت بردم و بارها و بارها خداوند را به خاطر فرشته زمینی شاکر شدم ماجرای امروز من جالبه لذتی که همه مادرها یا تجربه کردن یا تجربه میکنند
محمد امین مامان بزرگ شده .خیلی بزرگ شده.هرروز و هر بار و هر کاری که میکند و هر تغییری که رخ میدهد جا میخورم.
باورم نمیشه این همان محمدامین کوچولوی من است که بلد نبود انگشتش را به دهانش ببرد و بارها و بارها انگشتش را توی چشمش فرو میبرد و گریه میکرد.![]()
پسرم،مامان وقتی عینک میزنه با تعجب نگاهش میکنی (پیش خودت میگی این دیگه کیه)،و وقتی عینک را در میارم به رویم لبخند میزنی و خوشحالی که مامانت برگشته .
روی سینه راحت می چرخی ..
انگشت شصت پایت را در دهانت میگذاری ..
حالا همین پسر کوچولوی نازنازی هر چیزی که میبیند دستهایش را باز میکند و میخواهد بگیرد،وقتی لیوان آب را میبیند جیغ میزند و با ولع آب میخورد ولی وفتی غذا میدهم لباهایش را باز نمیکند و محکم به هم فشار میده ومن متحیر ...
امروز این محمد امین کوچولو زبان باز کرده و صدایم میکند......ما..ما..ما ما ...ما ..ما ما ....ما
وای چه لذتی دارد،پسرم که متوجه میشود من لذت میبرم تکرار میکند ما..ما...ما...ما ...ما ...ما
با...با...با ...با...با...با..با(اینقد میبوسمت که میخندی و از خنده ریسه میروی)
اما این روزها روزهای شگفت انگیز و حیرت اآوری است.



ما...ما...ما..ما.....ما..ما...
